من آن جوانه سرسبزم، کنار کنده خشکیده
ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢٠  

 

من آن جوانه‌ء سرسبزم، کنار کنده‌ء خشکیده 

سر از سکوت برآورده، به سوی نور روییده

 

منم بشارت فردایی، که دشت باز بپاخیزد

و سرزمین نیاکان را، به رنگ زندگی آمیزد

 

منم منم که سکوتم هم، دلیل وحشت دیوان شد

منم منم که وجودم هم، ترک به عمر زمستان شد

 

 

من آن شکوه بهارانم، که با امید بیآغازد 

هزاره های حوادث را، به گور خاطره ها ریزد

 

 

*

بخوان سرود بهاران را، به ضرب مطرب بارانی

برقص و مست و گل افشان شو، به سبک باد بهارانی

 



 
بازی باخت باخت
ساعت ۱:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٥  

 

مردم دیگر نا ندارند

کسانی آمدند

نای مردم را دزدیدند

ناکس شدند

بازی باخت- باخت

 

*** 

در شهر بوی نا می آید

هر وقت مردم نا ندارند

 



 
چنان روزی نمی آید...
ساعت ٢:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱۳  

 

 

کسی باید بیاید، من ولیکن خوب می‌دانم، کسی دیگر نمی‌آید.

 

کسی باید بپاخیزد، کسی باید بنای مستبدان را فرو ریزد، و با ضحاک بستیزد، کسی باید.. کسی باید... کسی... یک روز او شاید...
کسی اما نمی آید

 

و تاریخ جهان یک داستان تلخ و تکراری است. دنیا، کارگاه آدم‌آزاری است. نیکی، پاکی و اخلاق، بیماری است. روح بدسرشتی در نهاد این جهان جاری است. می‌دانم، گریزی نیست، می‌دانم ... ولی با این همه، من در خیالاتم تصور می‌کنم راهی برایش هست، طرح دیگری هم می‌شود باشد، و خود را می فریبم، روزگاری را تصور می‌کنم سرتاسرش خوبی ... و شاید واقعیت باشد این اوهام من شاید... ولی ناگاه می‌بینم بدی چون سیل می‌آید و شیطان دست می‌ساید...  خیالاتم نمی‌پاید. فریبِ خویش آسان نیست، می‌دانم.  چنان روزی نمی آید، نمی آید، نمی آید

 

 



 
آن مرد پر کشید...
ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢٩  

 

غربت نشسته در همه‌ی کوچه باغها

خاموش و ساکتند یکایک چراغها

 

مبهوت مانده اند درختان دیرسال

باور نمی کنند خبر را کلاغها

...

 

** آیت الله منتظری، تنها کسی بود در جمهوری اسلامی که به کشتار جوانان اعتراض کرد و هزینه سنگینش را شجاعانه پذیرفت. روحش شاد.



 
در دفاع از هموطنان سرسبز
ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢٦  

 

دکتر ترکی غزل جدیدی روی وبلاگش گذاشته است که بی نظیر است.

من بر همان وزن و قافیه چند بیت نوشتم که می‌خواستم همانجا به محسن رضایی تقدیم کنم! رضایی اخیرا به گدایی و پابوسی افتاده و دیگران را هم به این کار دعوت کرده است. ولی خوب احتمال دادم شاید دکتر ترکی از اینکه از سیاسیون اسم برده شود زیاد خوشش نیاید.

در نهایت، نظرم را این‌طور گذاشتم که:

 

چند تا قافیه باقی مونده، با اجازه براتون تکمیل می کنم:

 

گدایی می‌رسد بر قلدری رو می‌زند اینجا
ندیده است او چماقی را که یارو می‌زند اینجا

هزاران سبزپوشی را که پرپر کرده، خشکانده
و فریادی را که شبها یاس و شب‌بو می‌زند اینجا

ولی حاشا که با این‌حال، پایان یابد این بازی 
مگر روزی که استبداد زانو می‌زند اینجا

 

 

*** بعد یک نفر با اسم "دمپایی" وارد صحنه شد و نوشت:

 

ز پول انگلستان مرغ و تیهو می‌زند اینجا
سپور خسته اما کوچه جارو می‌زند اینجا

سخن‌ها از تقلب گفت و کشور را به هم آشفت
دم از چندین دروغ این بچه پررو می‌زند اینجا!

کسی که اهل قانون نیست دیکتاتور همو باشد
اگرچه پیش مردم پشت و وارو می‌زند اینجا

استاد ببخشید جسارتا شعر شما را خراب کردیم خواستیم روی این اموی ها را کم کنیم.

 

***من البته از ابتدا سبز نبودم، رای هم نتوانسته ام بدهم ولی بعد از انتخابات، مظلومیت و شجاعت سبزها و رهبرشان، هر انسان آزاده ای را به اعتراف و احترام وا می‌دارد. به هر حال در جوابش نوشتم:

 

ببخشید استاد، وقتی خواهران و برادران ما کشته می‌شوند، سکوت در برابر نوچه‌های آدمکش‌ها برای ما جایز به نظر نمی‌رسد. با اجازه جوابش را می‌دهم.

 

تاسف می‌خورم چون کرم و زالو می‌زند اینجا 
و دمپایی می‌آید، حرف بدبو می‌زند اینجا

و مرغی قدقدی کرده است، تخمی زاده، ده زرده
به تقلیدش بسی جیک جیک، جوجو می‌زند اینجا

و مشتی کرکس و کفتار، کشور را فنا کردند
و حالا خیمه‌ای هم موش و راسو می‌زند اینجا

 

*** البته دکتر ترکی بحث ما را در اینجا متوقف کرد وگرنه، حرف من ادامه داشت و می‌خواستم اینها را هم در ادامه بنویسم:

 

خطیب جمعه می‌گوید که هاپو می‌خورد-تان، هان
موذن بانگ می‌دارد که لولو می‌زند اینجا

مفنگی، خارجی را عامل تحریک می‌داند
و استبداد حرف از سحر و جادو می‌زند اینجا

یکی پیدا شده مشتی اباطیل مکرر را
به تقلید از سخنرانان هالو می‌زند اینجا

سگِ دربار استبداد و بحث و گفتمان؟ حاشا
چماقش نیست همراهش که عوعو می‌زند اینجا

خلایق را تریلی می زند، یا بنز مد بالا
و ما را این ژیانِ سست و ریقو می‌زند اینجا


ولی ای بچه جان، از لقمه ناپاک دوری کن
که در خون جوانان، شمر پارو می‌زند اینجا

یزیدِ روزگار از جمجمه، برجی بنا کرده
محرم، وحشتی در پیکر او می‌زند اینجا

...

راستش را بخوهید این شعر می توانست حداقل بیست بیت دیگر ادامه پیدا کند. آنقدر این روزها دلم پر است که وقتی به این موضوعات می رسم، شعله از دلم به آسمان می رود.

 

از این سخنان تاسف بار که بگذریم، غزل جدید دکتر ترکی بینظیر است. اگر فرصتی دست دهد در آینده شرحی بر آن خواهم نوشت. غزل را در اینجا بخوانید:

http://mr-torki.blogfa.com/post-403.aspx



 
چگونه دیگران را سر کار بگذاریم
ساعت ٩:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢۳  

اول: 

داشتم به این فکر می کردم که آیا می شود راه حل های عمومی برای سرکار گذاشتن دیگران پیدا کرد؟ قدیمی ها می گفتند "دنبال نخود سیاه فرستادن" یا اصطلاحاتی مثل "با آبکش آب آوردن" و ... اما اینها واقعا در دوران ما کار ساز نیست و باید روشهای خودمان را داشته باشیم.

برخی از پیشنهادهایی که به ذهنم رسید اینها بودند:

- رفع اشکالات کامپیوتری و اینترنتی. مخصوصا در مورد پسرهای سرتق و باهوش که سواد کامپیوتری اندکی دارند، حسابی جواب می دهد. از او بخواهید که اشکال ناجور و ناشناخته ای در کامپیوتر شما یا وبلاگ شما یا پرینتر و اسکنر و ... را رفع کنند. اگر مشکلی هم در حال حاضر وجود ندارد، می توانید بخواهید که یک چیزی را عوض کند. مثلا " فلانی، تو که مغز متفکر کامپیوتری می دونی چطور میشه منوی افقی کنار وبلاگم رو به منوی کرکره ای تبدیل کنم؟"

- تعریف از زیبایی، صدا، دست پخت، نظم. ببینید، انسانها به تعریف حساس هستند. شک نکنید که اگر از ده متری دختری بگذرید و زیر لب بگویید "عجب چشمهای گیرایی!" او خواهد شنید و از فردا ساعات متمادی را جلوی آینه برای کشف دلیل زیبایی چشمهایش صرف خواهد کرد و تا سالیان سال مشغول آرایش و آراستن آنها خواهد بود. خیلی ها با یک تعریف زیر لب دیگران از صدایشان، کارشان به آوازخوانی و بلکه خوانندگی حرفه ای می کشد. البته باید مراقب باشید که از چیزی تعریف کنید که بتوان برایش وقت صرف کرد. مثلا اگر وقتی مهمانی هستید، به زن صاحبخانه بگویید "عجب گلدان زیبایی دارید" فایده چندانی ندارد، چون حداکثر باعث می شود او گلدانش را همیشه در محل دید قرار بدهد. بهتر است بگویید " عجب خانه مرتبی دارید، عجب دست پخت خوبی دارید" این باعث می شود دفعه دیگر که آنجا به مهمانی بروید، او از دو روز قبل سرکار باشد تا همه چیز در بهترین کیفیت، طعم و نظم ممکن باشد.

- تا اینجا راه حل هایی برای پسرها و دخترهای جوان و خانم های جا افتاده پیدا کردیم. اما من هنوز راه حل قاطعی برای مردهای جاافتاده پیدا نکرده ام. کلا این طبقه موجودات نچسبی هستند و به سادگی نمی توان آنها را به فعالیتهای طاقت فرسا گیر داد و سرکار گذاشت. البته اگر سابقه طرف را بدانی می شود، راه حل هایی بسته به مورد پیدا کرد. آنها معمولا دوست دارند کارهایی را که در گذشته با موفقیت انجام داده اند تکرار کنند. مثلا اگر می دانید آتقی قبلا گروهبان نظمیه بوده، می توانید از او بخواهید به دلیل سوابق ارزشمندی که دارد، مسوولیت نظم دهی به بچه ها در هیات محل را برعهده بگیرد.

- در نهایت در مورد کل جامعه. این بخش از ماجرا کمی حکیمانه می شود. به نظر من اگر می خواهید کل یک جامعه را سرکار بگذارید و برای نسلهای متوالی، خواب و آرامش را از آنها بگیرید باید به آنها بگویید که تاریخی افتخارآمیز و تمدنی بینظیر داشته اند.

* * *

دوم:

دیروز دکتر ترکی، که لابد معرف حضورتان هست، شعر جدیدی در وبلاگش گذشت. این شعر را زیاد دوست نداشتم و البته بوهای مشکوکی! از آن به شامه می رسید. با این حال چند بیتی همان موقع به ذهنم رسید که برایشان در کامنت دان نوشتم و در زیر هم می آورم. در میان وبلاگهای شاعران که من بهشان سرک می کشم، وبلاگ دکتر ترکی جزو برترین هاست و امیدوارم برداشتهای ناگوار از شعر ایشان، سوء تفاهمی بیش نباشد.

 

السلامن علیک یا شاعر/ کرده ای شعر مذهبی ظاهر

اهل نوستالژی غم انگیزی/ از سخن های تلخ لبریزی

سر بده یک سرود روحانی / از همان ها که خوب می خوانی

داستانی که آشنا باشد/ روضه روزگار ما باشد

رفته صبر و قرار از دستم / بنده هم پای منبرت هستم

...

 



 
این سیه‌باز، بس نخواهد کرد...
ساعت ٩:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢٢  

اول: مجید، از دوستان خوشفکر و نویسندگان نیم‌نما، شعر کوتاه و زیبایی در وبلاگش گذاشته است. من هم به استقبالش رفتم و به او پاسخ دادم:

 

این سیه باز، بس نخواهد کرد

دوری از خار و خس، نخواهد کرد

 

تیرگی، همچو قیر چسبنده است

مستبد، قلچماق و یکدنده است

 

جامعه، مثل برج تقطیر است

جای قیر و سیاهی آن زیر است

 

مایعاتِ سبک، بخار شدند

اسبِ آزادگی، سوار شدند

 

قیر مانده است و مردم بدبخت

قیر، چسبَد به ظرف دنیا، سخت

 

در دلش جز تفاله و شن نیست

شستشویش به آب ممکن نیست

 

آبِ پاکیزه، نیست حلالش

بدتر از قبل می‌کند حالش

 

تیغ و تهدید هم کمی بد نیست

گرچه اندازه اش بدین حد نیست

 

مایعاتِ رها ز بند، بیار

از همان ها که رفته اند، بیار

 

تا که حلش کنند و پاک کنند

ناپدیدش  از آب و خاک کنند

 

میهن ما، اسیر بیماری است

راه حلش، کمی فداکاری است

 

*******************

دوم: مقاله ای در روزنامه اینترنتی نیم نما نوشته ام. مایل بودم دوستان بخوانند و نظر و نقدشان را در آنجا مطرح کنند. به نظرها جواب خواهم داد:

چرا ایرانیان از اختلاف‌‌‍‌نظر مضطرب میشوند؟

 

 



 
وقتی پدر مهلا را به سربازی بردند...
ساعت ٥:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢۱  

 

برای مهلا
دختر کوچک هادی
که پدرش را به سربازی بردند 

صبح که خورشید می‌تابه دلم همش بابامو میخواد

هی می پرسم که چرا بابام به خونه نمیاد؟

 

نمیدونم آدما هی چی دارن به من میگن

جنگ و سربازی چیه، خدمت و پرچم چی چی ان؟

 

شبا از خدا می پرسم که خدا جنگ چیه؟

بَدا رو کی آفریده؟ خدای اونا کیه؟

 

پیش آدمای بد بد چرا ساکت موندی؟

وقتی شیطون گولشون زد، چرا ساکت موندی؟

 

خدا هیچی نمیگه، اونم دلش غصه داره

توی خواب هی میبینم که از چشاش غم می‌باره

 

من دلم میخواد بدونم که بابام کی میرسه؟

اون که هی به من می گفت زودی میام، کی میرسه؟

 

دل من میخواد دوباره بابامو بغل کنم

یه دونه ماچ بزرگ از اون سر کچل کنم

***
این شعر مربوط به تقریبا یکسال پیش است. امروز لای یکی از دفترهایم پیدایش کردم. با مداد نوشته شده بود و بالایش اثر نقطه بازی های زمستان پارسال دیده میشد. خاطراتی برایم تازه شد. عکسش را اینجا می گذارم. شاید برای شما هم جالب باشد. 
وقتی پدر مهلا را به سربازی بردند...
این شعر، جفت یک شعر دیگر است که پارسال در وبلاگ گذاشتم (لینک). تردید داشتم که این یکی را که زبانی عامیانه دارد، روی وبلاگ بگذارم. خواندن شعر عامیانه سخت است و معمولا افراد عادت دارند که آن را بشنوند و وقتی آن را میخوانند احساس سبک بودن بهشان دست می‌دهد. شاید یکروز به این وبلاگ یک ابزار صوتی هم اضافه کنم و بعضی از مطالبی را که ذاتا شنیداری هستند، به حالت صوتی تبدیل کنم.

 



 
خونخوار
ساعت ٥:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱۱  

 

«هرچه ریزتر و حقیرتر،
خونخوارتر.»

پشه‌شناس می‌گفت
و تاریخدان تایید می‌کرد

 



 
کـو؟
ساعت ٩:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٩  

 

همچو من افسرده و بیمار کو

فاش شدم، مضطربم، یار کو

 

محرم اسرار دلم بوده ای

راست بگو، آن همه اسرار کو؟

 



 
عینک دودی
ساعت ٤:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٩  

 

عجیبی، تیره ای، مثل نقابی، عینکِ دودی

بدلکارِ شبی، خصمِ حضورِ آفتابی، عینک دودی

 

دلِ اندوهگینم یخ زده

دستانِ سردم یخ زده

بر دیده، اَشکم یخ زده

دیوارهای سرد، درهای سنگین، میله های سهمگین پنجره، این کوه و دریا یخ زده

در حرف ها،  پرسشگری، تردید، اما، گرچه، آیا یخ زده

در ذهن ها، فکر و خیال و خواب و رویا یخ زده

شب، یخ زده

تب، یخ زده

این بوسه بر لب، یخ زده

خورشید، امشب، یخ زده

فریادِ یارب یخ زده

 

در آرزوی یک نگاه مهربان و گرم، در حسرت یک کورسو، امیدواری، روشنایی

سالها

ماندیم ما، مردیم ما، اما تو بی احساس

مثل سنگ، مثل کوه

مثل قطعه ای بیروح

سردی، در سکوتی، بی جوابی، عینک دودی

سرابی

گنگ و نامفهوم و خوابی

یک بت نامستجابی، عینک دودی

 

 



 
ما اهل بودنیم...
ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۸  

 

اینگونه ابلهانه، که را دار می زنید؟
با این طنابِ دار به خود تار می تنید

هان ای طلسم‌های سیاهِ فسون و مرگ
ما اهل بودنیم، بدانید و بشکنید



 
فریاد سبز
ساعت ٢:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٧  

 

در جدالِ تیرگی با روشنایی،

در عبور از لحظه‌های گرگ و میشِ ناجوانمردی،

ستم،

تحقیرِ انسان،

بی‌نوایی،

جاودان باد آرزوی صبحِ زیبای رهایی

سبز باد این اتحاد و آشنایی

زنده باد این هم‌صدایی

 



 
واقعیت را بخواهی ...
ساعت ٩:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٥  

 

واقعیت را بخواهی این جهان وارونه است
من دلیلش را نمی‌دانم، ولی اینگونه است

تشنه هر سو می‌دود، آنجا سرابی بیش نیست
مار هرجا می‌رود، بر سرسرایش پونه است

* * *

من نمی‌دانم چرا، اما جهان سر راست نیست
راه هرچیزی از آن سمتی که او پیداست، نیست

هرکسی چیزی که می کوشد بیابد، تا که یافت
ناگهان پی می‌برد این، آنچه او می خواست، نیست

* * *

هر که کارش بیشتر، حمالی اش افزون‌تر است
آنکه بالا می‌رود، در انتها، مادون‌تر است

محتسب مست است و مست از محتسب هشیارتر
دلقک از تعزیه خوان، غمگین‌تر و محزون‌تر است

* * *

با کلاغ بد صدا کاری ندارد هیچ کس
بلبلِ زیبا و خوش خوانی؟ بفرما در قفس

با همه وارونگی‌ها، لاف شادی می‌زنند
اهل توجیهند مردم، اهل توجیهند و بس

 

 



 
کودک درون جنگ‌پیشه‌گان
ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢  


در ستادهای جنگ و کوره‌های مرگ و جوخه‌های قتل‌ِعام و حمله و کمین
پشت آن نگاه‌های خشمگین و مشت‌های آهنین و نطق‌های آتشین
در سراسرِ زمین
در پسِ نقابِ هولناکِ این عبوس‌چهره‌گانِ سهمگین، خدایگانِ خشم و کین
کودکانِ ساده‌ای نشسته‌اند.

کودکانِ ساده‌ای چنان من و شما؛ چنان تمامِ کودکانِ ساده‌ی بنی‌بشر؛
اندکی ولی غریب‌تر
وز حرارت تنورِ عشق، بی‌نصیب‌تر

بی‌امان به جستجوی آن محبتِ نیافته
در خیالِ بازگشتِ فاتحانه‌ای شکوهمند و پروقار
یا به عشق قطعه‌ای فلز، دلیلِ اندکی برای افتخار!

:با وجودِ یک ستاره در میان هفت آسمان نداشتن،
دسته‌ای ستاره بر لباس خود گذاشتن


داستانِ دردناک و ساده ایست:
کودکِ نپخته در تنورِ عشق
مردمانِ روزگار را روانه‌ی تنور می کند

 

 



 
های هِی هو هو، هوا هِی ها
ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۳٠  

دلم یک آسمانِ بی‌کران و باز می‌خواهد
دلم پرواز می‌خواهد

دلم گهگاه می‌خواهد بگوید: های هِی هو هو، هوا هِی ها
بنوشد باده از می‌ها
بکوبد مشت بر من‌ها تُوها وِی‌ها

دلم گهگاه پَر پَر می‌شود
یک چیز دیگر می‌شود
حالی به حالی می‌شود، از خویش خالی می‌شود

دلم می خواهد عصیانگر شود می گوید ابله! این همه افسونگری تا کی؟
حساب و احتیاط و حیله و سوداگری تا کی؟
زمان پَر کشیدن شد. بپّر آخر. این خری تا کی؟

نمی دانم، نمی دانم،
تمام عمر ما طی شد به ماندن ها و در فرسایش و تکرار، کف کردن
وِ از بیم مبادا، روز بادا را تلف کردن

دلم گهگاه پُر می‌شود از غصه - حق دارد
و باید عاقبت من را به دست عدل بسپارد

...

رها کردم جهان را با دل دیوانه پیوستم
و مشتم را گشودم تا بیفتد عقل از دستم
دل دیوانه‌ام! دیوانگی کن، مست شو، ویرانه کن...،  تا آخرش هستم!



 
حکایت سیب سرخ و برگ خشک
ساعت ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢۳  

 

پای سیب، بسته است و کرم، در کمین او نشسته است

باغبان به فکر سود بردن است و مرد چاق، فکر سیب خوردن است

سیب سرخ، لحظه ای دگر تفاله است و رفتگر به فکر بردن زباله است

 

سرو باش و بی ثمر، ستاره باش و بی اثر، بدون رنگ و بو و خاصیت، بدون ارزش محاسبت، مکاسبت، بدون ربط و علت و مناسبت

هیچ و پوچ باش و بی فروغ و بی بها

برگ خشک باش و در هوا رها
                                      رها

 



 
آه...
ساعت ٩:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱٩  

 

ای خدایگان ثروت و شکوهِ دانش و بهینه سازی زمینه‌ها، زمانه‌ها،

نرخ ارز و رشد اقتصادی و عبور از کرانه‌ها،

تا کجا شمارش خزانه ها؟

 

در مجله‌ها، رسانه‌ها، به جای حرف‌ها، سوال‌ها، جواب‌ها

مملو از نشانی کلاب‌ها

 

در جوار شاپ‌ها و مال‌ها و فست‌فودها و کارخانه‌ها و کافه‌ها

چه خالی‌اند خانه‌ها

 

در معادلات‌تان که موی لای درزشان نمی‌رود

پس چه می‌شود شنیدن ترانه‌ها

بهانه‌ها

و گریه روی شانه‌ها

 



 
نوبل صلح
ساعت ٢:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱۸  

بوی نفت و خون فضای کافه را گرفته است

در میان نعره‌ها و خنده‌ها و شرط‌بندی و قمار بر سر جنازه‌ها

آنکه بر پلنگ تیزچنگ رحم می کند،

قهرمان صلح می شود.

 

باد رهگذر! برو به بره‌های بی‌دفاع روستا بگو

جز به دست‌های خالی و نگاه پرفروغشان امید نیست

 

(خبر مرتبط)

 



 
روزنامه نگاری در دنیای کودک درون
ساعت ٦:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱٢  

به مناسبت انتشار صدمین شماره نیم‌نما: روزنامه صبح وب



(1)
«هرچه می‌کشم از دست شما اغتشاشگرهاست»


چوپان دروغگو گفت
و با چوبدستی بر سر خبرنگار کوبید

 

 

(2)
« پسری ده ساله و روستایی
مدتی است از خانه خارج شده
و اطلاعی از او در دست نیست
نامش حسنک است »

گاو نوشت
و در روزنامه دهکده آگهی کرد

 

 

(3)
«این اتفاق را که گزارش کنم
خبرنگاری جهانی خواهم شد»

دوربین به دست
منتظر حادثه بود
ریزعلی خواجوی

 

 

(4)
«عمر طولانی بعضی از درختها
مدیون گسترش خطوط ارتباطی
و آنلاین شدن روزنامه‌هاست»

سیم تلگراف می‌گوید
به کاجهای همسایه

 

 

(5)
« در کشور ما، آزادی صددرصد است
و هرگز به سبب سخن گفتن،
برای کسی مشکلی پیش نمی‌آید»

پینوکیو گفت
و در اتاق کنفرانس خبری گیر کرد

 

 

(6)
«پنبه را از گوش خرت بیرون بیاور»

تیتر یک روزنامه شلمان بود
صبح روز مسابقه

 

 

(7)
«این روزنامه‌های زنجیره‌ای
جز تشویش اذهان عمومی
فایده‌ای ندارند»

شیپورچی گفت
و کفن پوشان را تحریک کرد

 

 

(8)
« روزنامه هم می‌خواندی؟ اعتراف کن! چه جرمی بالاتر از این؟»

دالتونها به قدرت رسیده بودند
و لوک را محاکمه می‌کردند

 

 

(9)
روباه گفت: من خبرنگار روزنامه هستم  و برای مصاحبه آمده‌ام
کلاغ گفت: برو بابا، ما خودمان یک روز خبرگزاری داشتیم
پنیر افتاد
و گوریل بیسواد آن را در هوا ربود

 

 

(10)
«امپراطور لخت است!»

رئیس روزنامه زرد گفت
و عکاسان را به جشن سلطنتی گسیل کرد

 

 



 
تذکرة الحضرات (حکایت شیخ و دموکراسی)
ساعت ۱:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۱  

گویند که شیخی کلک و حیله گر و شعبده باز و دغل  و سفسطه باز و دودر و رند و پر از خدعه و تردستی و نیرنگ، به یک دهکده وارد شد و  فرمود که من عالم و فرهیخته و مرد پر از نور و کمالاتم و لبریزِ مناجاتم و سر ریزِ کراماتم و فی الجمله بدانید هر آنکس که به من پول دهد، خانه دهد، مال دهد، سهمی از اموال دهد، شک ننماید که پس از مرگ، خداوند به او حال دهد، بال دهد، حوری خوشحال دهد.

مردم بیچاره و دل ساده که جز سختی و اندوه و غم و کار گل و خون دل از خوان خداوند براشان به همه عمر مقدر نشده بود، فریب سخنش خورده و او را به سر خویش نهادند و به او لطف فراوان بنمودند و چنین بود آن شیخ پس از چند صباحی همه را گول زد  و بر سرشان شیره بمالید و بر آن قوم بیفتاد چنان بختک و آن مردم بیچاره بدوشید و  بنوشید و به اموال و زن بچهِ شان دست بیازید و به دستان پر از پینه و تنبان پر از  وصله ایشان به دلش سیر بخندید.

راویان باقی این قصه چنین نقل نمایند که یک روز یکی  فرد خردمند و پر از علم و کمالات به آن دهکده وارد شد و آن وضع اسفناک و پرستیدن آن شیخ دغلکار و ستم پیشه و سفاک، در اندیشه او سخت گران آمد و مشغول به روشنگری خلق شد و گفت که ای مردم در غفلت و بیچاره، بدانید که این مردک دجال بجز حیله گری در تن بی خاصیتش هیچ ندارد، و در او از خرد و علم و کرامات و فضایل اثری هیچ نباشد، و هر آیینه بدانیدکه این شیخ، شما را همه اسکل بنمودست.

در همان دم، دو سه جاسوس و خبرچین خبر واقعه را  زود به آن شیخ رساندند و پس از کسب خبر، شیخ پریشان شد و یک خرده سر و گوش بجنباند و بخاراند و پس از مدتی اندیشه بفرمود که باید همه را جمع نماییم و میان من و آن مردک مزدور، رقابت بگذاریم که مردم خوشان درک نمایند که عالم چه کسی هست و کلک باز کدام است؟ چه خوب است که تصمیم به آرای خلایق بسپاریم و بدین گونه دموکراسی مان را به جهان عرضه نماییم.

روز موعود رسید و همگان جمع شدند و پس از آن شیخ به آن معرکه وارد شد و رو کرد به آن مرد و بفرمود که ای مدعیِ خنگ، بیا در جلوی جمع سوادت بکن اثبات و بر این صفحه دیوار کلامی بنویس و مثلا ثبت نما «مار» که سطح خرد و دانش تو بر همه معلوم شود.

مرد خردمند ولی ساده به پیش آمد و با قطعه زغالی که به کف داشت به دیوار یکی میم نوشت و الف و را، که شود مار. سپس نوبت آن شیخ دغلکار فرا آمد و آن حضرت مکار تریکی زد و تصویر یکی مارِ پر از پیچ و پر از تاب بر آن سینه دیوار نگارید و سپس خنده زد و نعره زنان گفت که ای امت در صحنه، کنون خوب ببینید و قضاوت بنمایید که بین من و این مردک کلاش، سواد چه کسی واقعی است و چه کسی "مار" نوشته است؟

مردمان یکسره فریاد کشیدند که ای شیخ دگر شبهه نمانده است که این مار شما مارتر و علم شما واقعی و دشمن تان حیله گری خائن و بی علم و دغلکار بوَد. بعد همه قاط زدند و به یکی چشم زدن، مردک بیچاره گرفتند و به مشت و لگد و چوب، حسابی ادبش کرده، سرانجام پس از آن کتک سیر، به دروازه ده راهنمایی بنمودند.

آری ای دوست، چنین بود که آن شیخ دغلکار به ته ریش دموکراسی و روشنگری و دانش و اخلاق بخندید و به دوشیدن آن مردم بیچاره بیفزود، و با این عملش درس عمیقی به جهان داد.

تمَّت مکتوب به قلم الحقیر احمد صداقت فی شهر می السنه 2009

 



 
تذکرةالحضرات(حکایت عبور شیخ از پل صراط)
ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۱٤  

گویند در اخبار، از آن شیخ دغلکار، نشسته به سر منبر جادار، چنان اژدر جرار، مخش کاه، تنش  کوه، دلش بود مماس سر حضار، پر از ریش، پر از خال، پر از جوش، دو دندان طلایش که به در رفته گه از نیش، گه از پشت بناگوش، از آن نحوه ترویج، خلایق همه در حیرت و تهییج، ز بوی عرقش گیج .

حضرت شیخ در آغاز بفرمود که موضوع سخنرانی امروز، به ویژه پل مشهور صراط است.  پلی نازک و نادیدنی و ریز چنان یک لبه تیغ  و به باریکی یک موی که از رویش اگر رد بشوی جای شما خلد برین است و سزایت همه عیش است و سرور است و در اطراف تو لبریز ز حور است و چه دانی صفت حور، چه جور است؟ همانا که دلش رام و به دستش قدح و جام و نگاهش پر از ابهام و خرامیدنش آرام و خوش اندام و گلندام و تنش مثل بلور است.

و اما، اگر آن روز بز آوردی و هنگام گذر کردن از آن پل ز کفت رفت تعادل، و یا همسفری داد تو را هل، به هر حال بیفتادی و بدبخت شدی، کار تو بسیار خراب است.  به اعماق جهنم بشوی نازل و رسما دهنت صاف شود.  آتش بسیار و غم غاشیه و عقرب جرار و ته چوب و سر سیخ و هزاران روش پر تنشِ وحشت و آزار. 

حضرت شیخ سپس خنده زد و گفت که تنها روش رد شدن از آن پل باریک چنین است که باید دل از اموال زمینی بکنی، کم بخوری، خمس و زکاتت بدهی، باقی اموال خودت را به بزرگان و مشایخ بسپاری که سبک باشی و چالاک و در آن روز، از آن پل گذرت ساده و آسان بشود.

در این لحظه کسی از وسط جمع، از آن شیخ بپرسید که ای حضرت والا، بفرما که تو آیا خودت از آن پل مذکور گذر می کنی و اهل بهشتی و یا آنکه می افتی و به اعماق درک می روی آخر؟

شیخ نگاهی به وی انداخت و یک لحظه بخندید و سپس خشم نمود و پس از آن سرخ شد و زرد شد و  آه و پفی کرد و سپس آخ و تفی کرد و سپس گفت که ای مردک نادان تو چرا شبهه پراکن شده ای؟ هیچ مگر عقل نداری و مگر مرد خدا را نشناسی؟ چه سوالی چه جوابی؟ تو مگر کافر و مرتد شده ای؟ یا که تنت خارش بسیار گرفته که به این مظهر اسلام به تردید نظر کرده ای و خائن و بد ذات شدی؟ وای بر آن کس که به من شک کند و شبهه به دل راه دهد. دفعه دیگر اگر اینگونه سوالات به ذهنت برسد خون تو بدجور مباح است و زنت نیز از آن لحظه برای تو حرام است و شود مال تو در راه خدا خرج.

حضرت شیخ سپس باد به غبغب زد و رو کرد به جمعیت وحشت زده، آنگاه بفرمود: همانا که کسی مثل من، البته در آن روز به آسانی از آن پل، به سراپرده محبوب گذر می کند و راحت و یکراست به  آغوش پر از نعمت و پر لذت حوران بهشتی بشود نائل و واصل.

مردک ساده دل از پاسخ آن شیخ به وجد آمد و فریاد برآورد که: آخ جـــان! تو با این شکم چاق و تن گنده و این هیکل بدفرم و قواره، اگر راحت و ساده بتوانی که از آن پل بشوی رد، بدون شک و تردید برای من و این جمع گذر کردن از آن راه غمی نیست.

پس از این جمله، خلایق همگی شاد شدند و نفسی راحت و آرام کشیدند و به آن شیخ بگفتند که ای شیخ تو خوب است کمی فکر خودت باشی و کمتر بخوری تا که در آن روز تعادل ز کفت در نرود.

اینچنین بود که آن معرکه ی شیخ به هم خورد و جماعت همه از دام پر از خدعه و بی دانه ی آن مرد دغلکار برستند و سر زندگی خویش برفتند.

تمت مکتوب به قلم الحقیر احمد صداقت فی شهر آوریل السنه 2009

 

_________________________________________________________________

* داستان تذکره بالا را محمد از وبلاگ آجرپاره پیشنهاد کرد که از او سپاسگزاری می کنم.

اگر شما هم داستانی سراغ دارید که فکر می کنید جالب است به فرم تذکره الحضرات نوشته شود به نشانی koodakedaroon@gmail.com آن را ارسال کنید. با تشکر.



 
تذکرة الحضرات ( داستان آن دو شیخ شکم پرست)
ساعت ٩:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۱  

گویند دو تا شیخ جوان در شب نوروز به مهمانی مردی ز کریمان و بزرگان زمان با هدف خوردن یک شام برفتند و سر سفره نشستند و چنان سیر بخوردند که آن شیخ نخستین، شکمش باد شد و یکسره بیهوش شد و آن دگری آنقدر از سفره مجانی و آن اطعمه و مشربه در حلق فرو برد که یکباره ترکید.

صبح فردا که خلایق همگی در پی تشییع همان شیخ شکم پاره برفتند، به آن شیخ بجامانده از آن حادثه گفتند که یا شیخ، سرانجام، پس از خوردن بسیار بفرما که شما بالاخره سیر شدی؟ شیخ مصیبت زده لبخند زد و گفت برادر مگر شیخ به یک لقمه و ده لقمه شود سیر؟! چه حرفی! چه حدیثی! همانا که از آن سفره کسی سیر نگردید مگر آن اخوی مان که ترکید و کنون راهی قبر است.

تمت مکتوب به قلم الحقیر احمد صداقت فی شهر مارچ السنه 2009

مقارن اول نوروز جلالی

_______________________________

سلام بر همه دوستان!

آرزو می کنم امسال شود سال شما، شانس بیاید همه جا در پی و دنبال شما، بوسه زند عشق بر آن چهره خوشحال شما، خوب و مرتب بشود بال شما، یال شما،خال شما، قیل شما، قال شما، پخته شود کال شما، باز شود  بخت شما، روشن و خوش یمن شود فال شما،صورت اقبال شما، شاد و مبارک بشود روز شما، ماه شما، سال شما، عین شما، یای شما، دال شما، رو به فزونی برود ملک شما، مال شما، صورت اموال شما....

رفقا، اگر داستان یا موضوعی در ذهن دارید که فکر می کنیدخوب است به فرم تذکرة الحضرات نوشته شود، لطفا به این نشانی ارسال کنید: koodakedaroon@gmail.com

 



 
«روزنامه» منتشر شد
ساعت ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٢٤  

سایت «روزنامه» آغاز به کار کرد.

در اولین شماره از روزنامه می خوانید:

«روزنامه» (مانند روزنامه دانشجویی وقایع اتفاقیه) به صورت تحریریه های مستقل روزانه اداره می شود و هر روز از آن دارای هیات تحریریه ای مستقل و کامل است.

اولین شماره «روزنامه» با مطالبی از عباس حسین نژاد، مسعود مرادنیا، رویا دلشاد، جلال الدین حکمت،  نصیرالدین جعفری، مریم کیانی، مجید میبدیان و به سردبیری احمد صداقت و مدیریت فنی مسعود مرادنیا منتشر شد.

روزنامه آغاز به کار کرد

آدرس اینترنتی سایت روزنامه : www.roozname.org

 

مطالب مرتبط:

 



 
تذکرة الحضرات (داستان آن شیخ که...)
ساعت ۸:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱٥  

 

سالها پیش، یکی مرد دهاتی پسرش را پی تحصیل به یک حوزه ی علمیه فرستاد که با علم شود، عاقل و هشیار شود، مخزن اسرار شود، با همگان دوست شود، یار شود، همدل و غمخوار شود، خوب و بد زندگی و رسم ادب ورزی و اخلاص بیاموزد و فرزانگی و صدق و صفا پیشه نماید.

 

پس از چند صباحی پسرک، شیخ شد و  میوه ی بر شاخ شد و پخته شد و خام شد و باد شد و باده شد و جام شد و گِرد و گلندام شد و ثقة الاسلام شد و حجة الاسلام شد و  صاحب صد نام شد و پیش خودش، مرتبه اش تام شد و قبضه ای از ریش به خود نصب نمود و سرش عمامه ی پرپیچ نهاد و شنلی بر تنش انداخت و دمپایی نعلین به پا کرد و سپس عزم وطن کرد که ملای ده خویش شود، خمس و زکات از فقرا و ضعفا، جذب کند، جن و پری از دلشان دفع کند، همدم خانان شود و محرم جانان شود و بار دل مردم نادان شود و این شود و آن شود و با کلک و حیله گری، بر همگان برتری و سروری و سرتری و رهبری و مهتری و بهتری خویش مسلم بنماید.

 

باری، گویند که در روز نخستین که پسر وارد ده شد، در آن هلهله و ولوله و غلغله و شور و شررها که به پا بود، پدر جَست و دو تا مرغ که در خانه خود داشت به پای پسرک ذبح نمود و به زنش داد که آنرا بپزد تا که ز فرزندِ سرافراز و خوش آواز و پرآوازه، پذیرایی جانانه نماید.

 

پیش از آغاز غذا آن پسرک خواست که نزد پدر و مادر خود چشمه ای از قدرت علمیِ الهی و توانایی فکری که در او جمع شده بود هویدا بنماید. چنین بود که از آن پدر و مادر فرتوت بپرسید که در سفره ما چند عدد مرغ نهادید؟ بگفتند که البته دوتا مرغ. پسر جان! چه سوالی است؟ هرآنچیز عیان است چه حاجت به بیان است؟

 

پسر گفت  که ها! فرق نگاه کسی از اهل خردمندی و فرزانگی همچون من  و یک عده عوام همچو شماها به همین است که از منظر علمی، هرآیینه در این سفره سه تا مرغ سوخاری بنهادید ولی علم ندارید و سپس چند عدد سفسطه و مغلطه و شعبده بازی  کلامی و زبان بازی پی درپی و لفاظی پیچیده و بی پایه به هم بافت، و اینگونه نشان داد که از منظر تحقیقی و تعلیمی و علمی، در آن سفره سه تا مرغ مهیاست، و این از برکت های خردمندی و علم است.

 

پدر پیر کز آن سلسله الفاظ و عبارات پریشان شده بود، از سخن آخر فرزند خودش شاد شد و گردن پرموی و سِتبرِ پسرش را بنوازید و به او گفت که احسنت بر این حُسن و کرامات تو فرزند که با این سخنِ پر برکت ، مشکل تقسیم دوتا مرغ برای سه نفر یکسره حل گشت. پس این مرغ برای من و آن مرغ دگر نیز برای ننه ات. مرغ سوخاری شده ای نیز که با علم و کرامات تو اثبات بگردیده، خودت میل نما.

 

اینچنین بود که آن شیخ، ادب گشت و بدانست که مرغی که از آن علم و کرامات شود ساخته، جز ضعف دل و سوزش ماتحت، اثری هیچ ندارد.

تمت مکتوب به قلم الحقیر احمد صداقت فی شهر مارچ السنه 2009



 
تذکرة الحضرات (داستان آن تنبان که...)
ساعت ۱:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۳٠  

 

گویند که شیخی ز اساتید گرانمایه و ارزنده و تابنده و پرکار و گهربار و پرآثارِ نجوم و ادبیات و ریاضی و مدیریت و رایانه و انواع زبانهای اروپایی و موسیقی و تشریح و مدل سازی و کف خوانی و رمالی و نقالی و طراحیِ دیوار و پل و کوچه ی بن بست و سرگردنه و طاقچه و باغچه، روزی به سر مکتب تدریس روان بود که ناگاه ز بخت بد و اقبال کجش، چون به سر صندلی خویش فرود آمد، از آن صندلی کهنه صدایی به هوا خاست، چنان قیژژژژ، و یک قسمت ناجور ز تنبان وی از کوک به در رفت.



حضرت شیخ که شرمنده و خجلت زده و سرخ شده بود، بدانست که اندر هچل افتاده، نگاهی به هوا کرده و در جای خودش، بی حرکت، خشک شد، آنگاه، فرو ماند که باید چه کند؟ مکتبِ تدریس، رها سازد و از صحنه ی این واقعه مفقود شود یا که به منظور پراکندن اندیشه و تعلیم تلامیذ، ز حیثیت خود مایه گذارد.

 

چنین بود که این شیخ پس از مدتی اندیشه و تدبیر و تامل، از آن حالت یخ کرده برون آمد و ناگاه غضب کرد و یکی باد به غبغب زد و با چند اِهن- اوهوم حنجره را صاف بفرموده و فریاد برآورد که: ای جمله تلامیذ دغلکار، همه ساکت و در جای خود، آرام بمانید که اوضاع خراب است و بدانید که در این جلسه، امر بدی سر زده و  وضع قاراشمیش و هوا پس شده و راه برون رفت نمانده است. وای بر احوال هر آنکس که بخندد به من و فکر تمسخر به سرش راه دهد.


پس از آن، شیخ به خود پیچ و خمی داد و کتش را به کمر بست، چنان دامن و آنگاه به تدریس تلامیذ بپرداخت.

 

این چنین بود که آن روز، تلامیذ، همه از خردِ حضرت استاد به وجد آمده و شوق نمودند و از آن صوت فجیعی که در آن لحظه ناجور شنیدند و از آن صحنه ی تدریس که دیدند، بسی نعره کشیدند و بسی جامه دریدند.

تمت مکتوب به قلم الحقیر احمد صداقت فی التواریخ المجهوله

 

  توضیح:__________________________________________________________

>> اصلِ این ماجرا، واقعی است و سال 1381 در کلاس ما در دانشگاه تهران پیش آمد. استادمان یکی از بهترین استادان دانشکده فنی بودند و درسی بسیار مهم را ارایه می کردند.

این تذکره، بار اول در همان هفته، در روزنامه دانشجویی وقایع اتفاقیه منتشر شد. جلسه بعد از واقعه، من غایب بودند ولی دوستانم گفتند که استاد در ابتدای کلاس، در حالی که روزنامه دستش بود، وارد شد و خودش با خنده، تذکره را برای بچه ها خواند.

بعدها، این متن را «گل آقا» به نقل از وقایع اتفاقیه منتشر کرد که دوستان زحمت کشیدند و یک نسخه از آن شماره ی گل آقا را در روز امتحان! به استاد گرانقدر ما تقدیم کردند. هرچند ایشان بزرگوارتر از آن بودند که از این مساله ناراحت شوند و اتفاقا نمره خوبی هم به من داند.

متن فعلی اندکی ویرایش شده است.

 

>> برای آن که این وبلاگ باری بر دوش دوستان نباشد و ایشان بابت چک کردن مکرر آن و نوشتن کامنت به زحمت نیفتند،

اولا: وبلاگ را فقط اول و پانزدهم هر ماه به روز می کنم؛ بنابرین در سایر اوقات نیازی به چک کردن آن نیست.

ثانبا: تشریفات کامنت گذاری را ملغی کرده ام.

در نبود کامنت دان، اگر امر واجبی داشتید لطفا به koodakedaroon@gmail.com ایمیل بزنید.

قربان همگی

الف-صاد



 
یک قرن سکوت به احترام منوچهر احترامی...
ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٢۳  

 

 

 


پیام، کوتاه است

و بی درنگ و نفس گیر


« احترامی رفت »

 

 

 

 

 

 

 

http://sandali.persianblog.ir/post/361



 
خوب که چی؟
ساعت ٤:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٢٢  

 

« خوب که چی؟»

 

فیلسوف از دنیا می پرسد،

دنیا از فیلسوف



 
رمز ماندگاری
ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۱٥  

 

« زدودنِ خویشتن از هرگونه لطافت و ملایمت

و یکسره خاردار و خشن شدن

این است رمز ماندگاری »

 

کاج می گفت

و کاکتوس تایید می کرد

 



 
دادگاه
ساعت ۳:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۱٢  

 

- «تقصیر من چه بوده که اینگونه زاده ام؟

اعدام بی گناه،

کجایش عدالت است؟

...

مخلوق، مجرم است؟!

وقتی خدا به خلقت خود ذوق می کند

...»

 

روباهِ قاضی از این قصه خسته بود:

- « تکرار می کنم،

زرافه

اتهام تو گردن فرازی است»

 



 
و رفت..
ساعت ۱:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۱۱  

 

قاصدکی بود که سر داد و رفت

خسته شد از این همه بیداد و رفت

 

آنکه دلش را به شما بسته بود

عمر خودش را به شما داد و رفت

 



 
فغان
ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٩  

 

 

گفتم که به جایی نرسد فریادم

بردند رفیقان همگی از یادم

 

از درد غریبی به تو روی آوردم

از چاله درآمدم به چاه افتادم

 

 



 
وبلاگ گفت که باید به روز شد...
ساعت ۳:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٧  

 

وبلاگ گفت که باید به روز شد

حرفی نداشتم

 

حرفی نداشتم، و نوشتن تمام شد

از ابتدا سلام دلم  والسلام شد

 

حرفی نبود اگرچه دلم پرترانه بود

حرفی نداشتن، همه اش یک بهانه بود

 

من جاری ام، برای خودم سد گذاشتم

بر حرفهای ساکن خود، مد گذاشتم

 

 در لابلای واژه، خدایم، فرشته ام

صدها هزار حرف، به صف، روی رشته ام

تا پلک می زنی،

شعری نوشته ام

 

 

شعری نوشته ام ، چه صمیمی نوشته ام

مثل نوشته های قدیمی نوشته ام

 

این شعر تازه ام چقَدَر بی تفاخر است

این شعر ساده از همه حرفها پر است

 

شب بود و در اتاقِ دلم بوده بوده ام

وقتی که شعر تازه ی خود را سروده ام

 

درباره نگاه شما بود و کهکشان

درباره جهان

 

دیدم که ماهتاب به من رنگ می زند

دیدم کسی برای دلم چنگ می زند

 

دیدم... ندیده ام، ولی انگار دیده ام

اما از این نمونه که تصویر می کنم

بسیار دیده ام

بسیار دیده ام

 

من در نوشته های خودم بال می زنم

هنگام شاعری به کسی خط نمی دهم

اشغال می زنم

 

 

بر آسمان آینه یک لکه ابر بود

پشت کتاب پنجره یک تکه صبر بود

 

این بیت آخری چقَدَر پر تکلّف است

 

یک شعر ساده تر بنویس، از جهان بگو

از کودکان بگو

 

حرفی بزن که رنگ دلم تازه تر شود

این روح آتشین

دیوانه تر شود

 

حرفی که بر تنش بنشیند قبای شعر

اندازه تر شود

 

 

از آن کتاب و دفتر سیمی بگو به من

از قیفی و حصیری و کیمی بگو به من

 

از بچه گی، نمکی های دوره گرد

از آن لبو فروش سرکوچه های سرد

 

 

آن لیسه های گرم بر اندام بستنی

لبریز

از تراکنشی ناگسستنی

 

- این شعر، درهم است... بد و بی بها شود

- ویرایشش نکن بگذارش رها شود

 

 

آن مدرسه که پنجره اش نرده دار بود

زندان اگر نبود

دیوانه خانه بود

تخته سیاه،

              ذات کریهش، نشانه بود

 

 

حالا کلاس دومی ام، بی قرار و شر

یک لنگه پا، و  «سطل زباله» به روی سر

 

مبصر! اگر نگی که رئیسی، چه می شود؟

«بدها و خوب ها» ننویسی، چه می شود؟

 

مبصر کسی نبود،  خوب و بد از ما شروع شد

خندید هرکسی،

                     تعبیر سوء شد

 

 

دیروز یک نفر به من آمد سلام کرد

«مشکوک می زند» به خودم گفته بوده ام

امروز یک نفر

دعوت به شام کرد!

 

....

 

طوفان گذشت، آن قلَیان ها فرو نشست

حالا دلم کمی آرام تر شده است

دنیا چه ساکت است!

 

 

تسکینِ این تن است؛

افیون زندگی

                 برای دل من

                                 نوشتن است



 
همه ی زندگی
ساعت ۱:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٢٦  

 

یک چتر

یک سبد

همه زندگی، همین!

 

باید نشست

              گوشه دیوار

                            بر زمین

 



 
تاکید!
ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٢٠  

 

 

سرت را ایتالیک می کنی

چشمانت را بولد می کنی

و جمله ای زیرخط دار به من می گویی



 
افسوس...
ساعت ٩:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۱٩  

 

 

جز آن زمان که صرف دل خویش می کنیم

اتلاف روزگار کمابیش می کنیم

 

حیف از دو روز عمر که اینگونه می رود

افسوس از آن نگاه که درویش می کنیم

 



 
تذکرة الحضرات، فی احوال شیخنا و لقمان عصرنا الاوباما- زیَّد الله آرائه
ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۱٦  

 

آن شیخ سیه چرده و آن مرشد فرخنده و آن لاغر قد گنده و آن باطن آسوده تر از مرده و آن ظاهر پر دوده تر از کنده و آن یار که از مردم بیکار شد افسرده و از لشکر و کشتار دل آزرده و آن مدعیان را همه سرخورده و رای خفن آورده و آن مرشد درویش، دلش ریش و غمش بیش و غذایش همه کیش میش، کزو حضرت شیطان ز تاسف بگزد لب که «هم از ماست که برماست» وِرا نام حسین است و لقب مش برک اله اوباماست.

 

آرند که یک شب، شب تاریک و نفس گیر و چنان قیر، کمی دورتر از دره شش شیر، در آن زیر، روان بوده در اعماق زمین محفل بن لادن و پرسیده از او راجع به آن بوش و اوباما، یکی راهزن و شیخ بخارانده پس گردن و آنگاه بگفته است که از بوش، که چون نزد من آرند شود موش، نترسید و همه، کینه او را بنمایید فراموش که او اهل کتاب است و به دنبال ثواب است و اگرچند خطایی بنموده است، بدانید که فی الجمله به درگاه احد، پاک حساب است. ولی آنکه اوباماست، یکی لعنت اموات بوَد، بدترِ حالات بود، لات بود، قاط بود، مرتد بد ذات بود.

نظم:

هرچند بر او چهره اطفال نهادند

بر باطن او خصلت دجال نهادند

 

این است همان پیرزن خدعه گر شهر

هرچند که در کنج لبش خال نهادند

 

آن اطعمه و مشربه ناب گرفتند

در کاسه ما جمجمه و بال نهادند

 

 

تمَّت مکتوب به قلم الحقیر احمد صداقت فی شهر نوامبر السنه ۲۰۰۸



 
شیطنت های مهلا
ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۱۳  

برای مهلا
دختر کوچک هادی
که پدرش را به سربازی برده اند

 

حالا که می روی به سفر بی اجازه ام
من هم خودم مهندس عمران و سازه ام*

طرحی کشیده ام برای تمام اتاق ها
حتی اتاق تو، شده حالا مغازه ام

می خواهم آفتاب بتابد به زیر مبل
مشغول بازسازی میزی قراضه ام

برهم زدم تمام قوانین قبل را
اینک منم که در صدد انتفاضه ام

...


حالا که فکر می کنم انگار خسته ام
آتشفشانِ یخ زده و بی گدازه ام

دیگر دلم گرفته از این اغتشاش ها
بابا، بیا که منتظر نانِ تازه ام

 

--------------------------------------------------------------------------------------------
*هادی مهندس سازه است



 
آیا اجازه هست؟
ساعت ٦:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۱٢  

 

 

آیا اجازه هست اسیر غمت شوم

یا آنکه در خیال خودم همدمت شوم

 

آیا اجازه هست بگویم درون دل

حوا سلام، آمده ام آدمت شوم

 



 
کریسمس مبارک!
ساعت ٦:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۳  

(١)
«به! به!
چه لپ های گل انداخته ای!
چه مرفه بی دردی ...»


رابین هود گفت
و جیب بابانوئل را زد



(٢)
« جمع کن بساطت را !
 آتش بازی، رسم چهارشنبه سوری است
نه کریسمس!»


اسکروچ می گوید
به دختر کبریت فروش



(٣)
«طول ریش: چهل سانت!»


فرمانده طالبان گفت
و بابانوئل را
به مقام ولایت عظما
منصوب کرد



(۴)
« به به!
می بینم که حسابی دماغت چاق است»


خرگوش گفت
و آدم برفی را از ریخت انداخت



(۵)
«براساس کدام منطق
مستضعفی مثل من
باید به مرفهان بی دردی مثل شما
هدیه سال نو بدهد؟»


بابانوئل گفت
و کفش ها را دزدید



(۶)
« یک عمر سبز ماندیم
تا شاید روزی درخت کریسمس بشویم»


کاج پیر گفت
و بر سیم های تلگراف
سقوط کرد



(٧)
« تو با این ریش سفید
خجالت نمی کشی
سراغ بچه های کوچک را می گیری!؟»


پلیس کودک آزاری گفت
و بابانوئل  را دستگیر کرد



(٨)
«جیک جیک مستونت بود
فکر زمستونت بود؟»


بابا نوئل می گوید
به حاجی فیروز



(٩)
« هنگام خرید سال نو
و در زیر فشار اقتصادی شدید
طبیعی است که بعضی ها بزایند»


پدر مقدس گفت
و تولد عیسی را توجیه کرد



(١٠) ...
دهمی هم با شما در بخش نظرات.

و یا به جای آن، دوتا از بهترین ها و بدترین ها را معرفی کنید.

************************************************************

پیشنهادهای دوستان:

  • مصطفی:

"اییییییست"
هادی جلیلی گفت و بابا نوئل بینوا را از بالای برجک پادگان هدف قرار داد.شوخی

 

 

  • مینو

آنکه خود را زیبا و تزیینی می کند دیگر گاز زدنی نیست،
دخترک به سیب تزیینی درخت کریسمس گفت و به سیب قرمزش گاز زد.

 

 

  • محمد رضا:

گدا به گدا، رحمت به خدا

رابینهود گفت
و از زدن جیب بابانوئل پشیمان شد

 

 

"پدر جان با این سن و سال لباسهایتان جلب نظر میکند."

گشت ارشاد نیویورک گفت به بابانوئل!

 

 

"فروش یا معاوضه با یک ماشین"
بعد از شنیدن اخبار هواشناسی این برگه را بر روی سورتمه اش چسباند.

 

 

" منو یادش رفت "
کودکی با بغض گفت
بی خبر از آن که هدیه بزرگ کریسمس در لوله بخاری جا مانده بود . . .

 

 

نمی پرد؟!
دوشاخ سنگین در آورده است
گوزن بالدار سورتمه اش
از هزینه بالای کادوهای امسال
..
بدهید در راه خدا !!
بابانوئل در راه مانده ی بی مرکب

 

 

نفسهای آخرش را کشید
در آستانه تولد سال نو
در هاله‌ای از آذین

درخت کاج ِ از ریشه در آمده‌ی کریسمس



 
 
 
 
یادداشت‌هایم در دیگر رسانه‌ها
جنبش به نشاط نیاز دارد (نیم نما؛ روزنامه صبح وب) آیا باید هر واقعیتی را گفت؟ (نیم‌نما؛ روزنامه صبح وب) چرا سردار از اعتراضات مردم پایین شهر می ترسد؟ (نیم نما؛ روزنامه صبح وب) آیا این نسل رو به انقراض است؟ (نیم‌نما؛ روزنامه صبح وب) اسب تروا، طرحی که بیش از حد بومی بود (نیم‌نما؛ روزنامه صبح وب) رفتارهای متناقض ما و بازتولید استبداد (نیم‌نما؛ روزنامه صبح وب)
 
چند برگ اخیر دفتر من
من آن جوانه سرسبزم، کنار کنده خشکیده بازی باخت باخت چنان روزی نمی آید... آن مرد پر کشید... در دفاع از هموطنان سرسبز چگونه دیگران را سر کار بگذاریم این سیه‌باز، بس نخواهد کرد... وقتی پدر مهلا را به سربازی بردند... خونخوار کـو؟ عینک دودی ما اهل بودنیم... فریاد سبز واقعیت را بخواهی ... کودک درون جنگ‌پیشه‌گان های هِی هو هو، هوا هِی ها حکایت سیب سرخ و برگ خشک آه... نوبل صلح روزنامه نگاری در دنیای کودک درون تذکرة الحضرات (حکایت شیخ و دموکراسی) تذکرةالحضرات(حکایت عبور شیخ از پل صراط) تذکرة الحضرات ( داستان آن دو شیخ شکم پرست) «روزنامه» منتشر شد تذکرة الحضرات (داستان آن شیخ که...) تذکرة الحضرات (داستان آن تنبان که...) یک قرن سکوت به احترام منوچهر احترامی... خوب که چی؟ رمز ماندگاری دادگاه
 
حرف های تازه از زبان دوستان